تبليغاتX
لکنت سکوت

لکنت سکوت

به یک باره که نه

هزار بار

زاییده می‌شود

جادویی دوباره ساز می‌کند

آتش و درخت می‌چیند روی بوم

کلبه‌ای که ستاره‌ها را می‌شمارد

و خورشید را که همیشه می‌خواهد

محاق پا به ماه را بزایاند

و به گرگ و میش کردن آسمان معتاد است ...

+ نوشته شده در 20:31 توسط هیس...! |


 

ترجيح دادم

اسمت را غلط بگويم

و باور نکنم

تو چشمهای مرا بسته

 ای

و هميشه

پشت سرم قايم شده ای

از شر تمام حدس های

درست زده

سکوت کرده

و منتظر

تا دوباره

بيانديشمت !

+ نوشته شده در 13:17 توسط هیس...! |


بانو! گله داشتی، از من، از شعرهایم، از گفته هایم
بانو از من گله داشتی
              مدت هاست در شعرم نامی از تو نیست
              و نه نامی از هیچ پری روی دیگری

بانو! گله کردی از من، از سکوت من
           از نبود من، از بی عشقی من
از من گله کردی، از بی وفایی من
           از تب تند و عرق پس از آن
اما بانو، مگر می شود ما و بی عشقی
                                     ما و سکوت
                                     ما و هجرت
                                     ما و دوری
                                     آن هم از تو!!!

بانو! واژه ها حقیر شده بودند
    خواستم بگویم که دلم اسیر زندان نگاه توست
    به یاد آوردم آزادگان اسیر زندان ها هستند
    خواستم بگویم دوری ات شکنجه روح بیمار من است
    به یاد آوردم که شکنجه مهرورزی دژخیمان است
    خواستم بگویم که بی تو تنهای تنهایم
    به یاد آوردم تنهایی تقدیر ناگزیر من است
    خواستم بگویم دوستت دارم
    به یاد آوردم دوستان یک به یک می روند

آری بانو، واژه ها حقیر شده اند، من سکوت نکرده ام

+ نوشته شده در 20:34 توسط |


می دانی ، گاهی فاصله ها چيزهای زيادی از ما می خواهند ...

چيزهايی مثل اعتراف به عشق های ناگزير .

نمی دانم چرا وقتی می روی سفر تمام زندگی من گم می شود .

و  دلم می خواهد بدانم چه پوشيده ای چه می گويی و چرا خنديدی ... و هزار چيز ديگر كه مهم نمی شوند وقتی هستی.

اينروزها معنی را از زندگی ام حذف كرده ام . كه برايم مهم نباشد بی معنی صدايت از من دور شده اينروزها همه آدم هايی كه پشت سرم می آيند صدای كفش های تو را در می آورند و اين روزها دلم می خواهد تمام پرده ها را بسوزانم ....

اصلاخودت بگو چرا اين روزها هوا سنگين و سرد شده كه نمی توانم نفس بكشم كه احساس خفگی می كنم كه دست تو گره روسری ام را سفت نمی كند تا فراموش كنی دستهايت بوی گل های وحشی گرفته !

از شوخی هايت و لجبازی های من كه می گذريم و قهرهای قيامتی كه ما را بيشتر به هم نزديك می كنند ، صدايم كه می كنی به زمين به همين اتاق كوچك و گوشه اش برمی گردم كه چند ثانيه پيش تركش كرده ای و همين جا بهانه های ساده خوشبختی ام را پيدا می كنم .

می دانم حتی حالا سرت را بر شانه ات خم كرده ای و با لبخند هميشگی بر گوشه لبت دنباله ی اين كلمات آشفته را می گيری و نمی توانی حدس بزنی چقدر آشفته ام چقدر تب دارم و چقدر حالم بد است كه سرم مدام گيج می رود و تمام سنگها در كليه هايم تكانم می دهند كه به خود بپيچم و درد از انگشت كوچكم بيرون بزند .

اگرسكوت، اين خانه را بشكند ميتوانی ببخشی كه قديم ترين اشيا هم در اين فاصله بی ارزش هستند .

می ترسم لای حرفهای معمولی ات گم شوم لای احوالپرسی ها و سلام های هميشگي ات و هزار عادت ديگرت گم شوم حتی می ترسم در خواب هايم جا بمانی كه با عجله بيدارم می كنی كه صبح بخيرم باشی. دنيا چقدر می تواند تا اين حد ساده و خلاصه شده باشد وقتی به چشمهايم نگاه می كنی ؟

اصلا از تمام فضولی ها و خواستن ها و اگر ها و ترس ها بگذريم .

نمی دانم چرا وقتی می روی سفر تمام زندگی من گم می شود .

+ نوشته شده در 0:3 توسط هیس...! |


پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز

برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم

بادبان برچينم

پارو وانهم

سكان رها كنم

به خلوت لنگرگاهت درآيم

كنارت پهلو گيرم

آغوشت را بازيابم

استواري امن زمين را زير پاي خويش

 نمي دونم چه طور مي شه آدم بخواد اين همه حس رو تو ۲ دقيقه بنويسه !

حس ...!!!!

چيزي كه ديگه بهش اعتقاد نداشتم ، اعتماد نداشتم حتي دردش رو سوختنش رو خوشبختيش رو تمام حس ها تو حاشيه هاي صفحه ي زندگي من بود بعد از اين همه مدت اومدم ، برگشتم به خودم به زندگي به عشق عشق عشق عشق

امروز هم تو آینه به چشام نگاه کردم امروز هم تحمل سنگینی نگاه تو رو دارم

تو که دوست دارمٍ ممنوع منی

كسي كه بهار با اون مثل يه ديوونه است كه مدام از تن من از روح من بالا مي ره و پايين مياد مثل يه بچه ي شيطوون و دوست داشتني در حالي كه به معني كلمه (مرده) وقتي معني اين كلمه رو فهميدم كه در كنارش زن بودنم رو حس كردم اين اولين حس ام بود كه نتونستم انكار كنم !

همه مي دونن اون با دسته گل و دوستت دارم نيومد اون با خنچر و شمشير و زهر خنده هاش اومد و دنياي من رو ريخت به هم و همه چي من رو شكست حتي سكوت اين جا رو !

بعد از سالها مي فهمم با شب بخير يكي بخوابي و صبحت با اون به خير باشه چيه ، حتي تازه مي فهمم چه طور مي شه قشنگ ترين خواب مي شه برات !

به خاطر همه چي ازت ممنونم

به خاطر اين كه اومدي به خاطر اين كه خيلي چيزها رو الان مي دونم و مي فهمم و حس مي كنم دارم به زندگي به معني واقعي كلمه نزديك مي شم

به خاطر اين كه به زور هم كه شده دستمو گرفتي

به خاطر اين كه دوستت دارم و اين حس رو تجربه كردم و ايمان آوردم به تو و به عشق كلمه اي كه شايد قبلا برام تهوع آور بود ! چه طور مي توني تا اين همه زيبا باشي و دنياي من رو زيبا كني

چه طور مي توني من رو با تمام دردم به دنيا بياري؟

حالا من يه كلمه ي خيلي قشنگ دارم كه ميتونم مدتها از اون بگم به اون بگم! حالا من بعد از اون همه نباید و ممنوع و نمی شه و محال /می خوام حس ام رو بگم تا بدونی با این که از نوشتن خوشت نمیاد اما می نویسم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 15:30 توسط هیس...! |


 

امروز آشیانه ویرانی را بر فراز درختی کهنسال دیدم ، منظره دلنوازی بود و قلبی را به یاد می آورد که کارش را به انجام رسانیده است

 

 

 

گذشت آنکه پیاله ای از نگاه من

حریق عطش هفت قبیله را فرو می کشت !

من در خاطرات دور خودم ته نشین شده ام

دیگر بیم هیچ حادثه ای

خواب مرا نمی آشوبد

نه بختک باد و نه رویای  باران

و نه حتی تلنگر نام تو !

بگذار راحتت کنم

بیهوده به رویاهایت دل مبند

من به آنجا باز نخواهم گشت

دیگر عرضی نیست .

+ نوشته شده در 1:33 توسط هیس...! |


از این همه به دنیا آمدن خسته ام ! از این همه تحلیل رفتن ! چه کسی می تواند جای من را از تقویم پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند حرفهای من را پس بگیرد ؟ چه کسی می تواند تو را  ؟!  آقا : من را ببخش که آدم نشدم و یک هوای زمینی زمینی زمینی ام . آنقدر که مردها از آرزوی داشتن من مدام زمین می خورند و می افتند بر سر من ! تو حاضر بودی بهشت را به یک تعارف من ببخشی اما سیبی نبود که من فریب بخورم !

من را ببخش آنقدر زخمی ام که وقتی به روحم دست می زنی دردم می آید و نمی توانی خوبم کنی .

از تمام کسانی که تولدم برایشان مبارک بود تشکر می کنم  من را ببخشید که هیچ کار خوبی برایتان نکردم به جز این که به دنیا بیایم و مدام از خودم کم شوم !

 

واینها از نویسنده ایست که من را همیشه بدون قلم خوردگی می نویسد :

 تولدت مبارک .... اردی بهشت ... خواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک می گوید ... این را که در صبح فردا به دنیا آمدی و گریه کردی و از گریه ی تو تن جهانی به خود ذوق کرد و ندانست که دردت آمده ... می آید ... خواهد آمد ... و کسی نیست که ذوق کند دیگر ... برای گریه کردنت ... برای این که خم شوی و بند کفشش را ببندی ... برای این که فقط چند روز با تو فاصله داشته باشد ... برای این که بگذارد و برود و همه گریه کنند و خودت جیکت ات درنیاید ... چه عرض کنم ، و اگر قرار می شد 17 اردی بهشتی نیاید نمی دانم دختر کدام فصل می توانست اردی بهشت من شود ، آیدای قصه های من شود ، ... تو که هر بار که شعر تازه ای می گویی دوباره متولد می شود ... تو که هر روز یکبار از انتهای درد لکنتی که بند سکوتت شده به دنیا می آیی ... اگر نتوانستم روز تولدت ببوسمت مرا ببخش ... گاهی آدم ها دورند ... خیلی دور ... گاهی نزدیکند ... خیلی نزدیک ... برای تمام دوری ها و نزدیکی هایم دوستت دارم ... می بوسمت و آغوش کوچک قصه هایم را به رویت باز می کنم ... مطمئن باش هر جا که از ته دلم را خواستی راه کوچکی از تو به من است ... در کوچکی که رو به قلبت باز می شود را باز کن و راه پر از شکوفه های سفید را بگیر و بیا به من می رسی!!

.... خوبی ؟ دور به دور ... با چند تکه حرف کوتاه و مختصر ... حالا باید سراغت را از نشانی ها بگیرند ... از کلاغ های بی خبر ... از یک کلاغ چهل کلاغ روی درخت ها ... از دلشوره های ته دل ... یادت هست ؟ یکبار برایت چیزی نوشته بودم ؟ ... نوشته بودم دعا کن هر روز صبح که به آینه نگاه می کند به یادت بیفتد ... و هرگز کسی بزرگتر از تو توی دلش جا نگیرد ... که هی زیر زبانش بلغزی که تو عسل بانو ... من بودم ... من دیدم ... و پا به پای لکنت دلت بند آمدم ... خود خودم دیدم ... چیزی را که ته گلویت می سوخت و چیزی که آن ته گیر کرده بود و می سوخت و ...

آن ته بمانی می میری ... بیا بالا ... تو که پری اقیانوس نبودی ؟ بودی ؟

من بدون رنگ چشم هایت جواب قصه هایم را .... خودت را از آن تهی که برای خودت ساخته ای نجات بده ...!!

 

+ نوشته شده در 0:47 توسط هیس...! |


 

 

وقتی ماه من و تو روی چهارده ایستاد تو آمدی و اگر نمیامدی جهان چیزی کم داشت چیز بزرگی نبود . و همیشه زندگی ناقص می شد زندگی کسانی که حالا کنار تو هستند و زندگی کسی که تمام زندگی اش هستی !

ماه ما سه روز بعدش من را به تقویم زندگی میخکوب می کند و من صدای پروانه ای که به کاغذ سفید کودکانه ای میخکوب شده را مدام می شنوم ! 

... و من میخکوب می شوم و من زخمی می شوم و من درد می کشم و من انتظار می کشم و من خشک می شوم و من را نگاه می کنی از دور و صدایی مثل- سکوت ـ تولدی را تبریک می گوید ! تو امروز اولین بار در دنیا گریه کردی و دنیا اولین بار لبخند زد به تو و به من ؟

 نوزاد مرگ در تمام رگهایم جوانه می زند و من بزرگ خواهم شد با مرگی که در من نفس می کشد .

 

 

با تمام این ها چه خوب

  شد که آمدی اگر

 نبودی عشق من را درد

 نمی کرد !

 تولدت ...!

 

+ نوشته شده در 23:39 توسط هیس...! |


 

چگونه می توانم آمدنت را نادیده بگیرم ؟ وقتی روح من از درد تو برخاست و بر جسمم خزید !  نمی دانی چقدر پاییز در من است .پر از پاییز

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند .....

نزدیکتر بیا ، فراموش کن پوست تنم بوی نفتالین گرفته و مرا در خودت بگیر . قسم می خورم به کسی نگویم دست هایم بوی گل های وحشی می دهد .

خدا تکه ای از خودش را در تو جا گذاشت . ای تسلای تمام زمستان ها و سلام های بی جواب و هوای بس ناجوانمردانه سرد .........

 

اردیبهشت عزیز ، چقدر به آمدنت احتیاج داشتم !

 

+ نوشته شده در 2:26 توسط هیس...! |


 شهر خسته آرام بخواب دختر دیوانه که روی شیشه های شکسته نگاه مردان تا صبح رقصیده دیگر نمی خندد ......گوشه ای کز کرده و انگشت های خدا را می شمارد چه بی شمار دستی که از کنار دستش گذشت .... و این همه فاصله را دید می زند تنها دو حرف که نشانه فعل گذشته اند ! و این دو حرف او را به سکوتی وا می دارد که اگر خدا هم خم شود و او را تکان دهد از عالم هپروت بیرون نمی پرد که هر لحظه مرور می کند زمین خوردن هایش را از آرزوهای مردان عاصی .

می دانی تمام شب گریسته ام و از آهنگ هق هق ام رقصیده ام . باد عوضی به من که می رسد راهش را کج می کند  و  می برد تمام رویاهای ناتمام من را از تو .

از تو به تو

از تو سخن از به تو گفتن از دوستت دارم از خواهم داشت من دوست دارم از تو بگویم را .........

زمان بی رحمانه می گذرد ، و آنچیزها که با خود می برد شاید روزی تمام زندگی ما بوده اند که حالا نیستند ... حالا نیستی و بعد نیستی و بعدتر هم ..........

این زمین بی خودی می چرخد دور ماه و ماه به هم نمی رسند من و تو حتی قرن ها بعد که طوفان درونمان را در سلام کوچکی بریزیم و دست دیگری که دستمان را گرفته ما را بکشد که از هم بگذریم ! آنقدر بی تفاوت که هرگز یادمان نباشد در نقطه ای از جهان تمام جهان کسی شده ایم ،تمام جهان بیهوده من : بخواب امشب دختر آتش ، که همه جا و دلت را به آتش می کشید اکنون خودش گر گرفته و سوخته . باد تکه های روسری گلدارش را که بغض اش را با آن گره می زد با خود برده.

 

  دوست عزیزم دیبای تنها: در تمام لحظه های شکستن دستم را گرفتی چه کسی نفس های از درد بند آمده ات را شماره خواهد کرد ؟ غم آخرت باشد ........

 

+ نوشته شده در 0:29 توسط هیس...! |


يادگار دوست X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

دی 1386
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384



پيوندها

صاحب وبلاگ
لکنت سکوت


    تعداد بازديدها:

يادگار دوست